ماه و ماهی

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی...!

طعم مهرماه

ظهر است و آفتابِ مایلِ پاییز پرتوهایش را با تمام قوا تا انتهای اتاق کشانده و همه ی سجاده ام پر است از نور.

ظهر است و آفتابی؛ و با همه ی گرمایش سرما را حس میکنی که زیر زیرکی در خانه میدود و یواشکی دستی به پاهایت می کشد و میفهمی ماه، ماهِ مهر است.

                                                                           ***

ظهر است و آفتابی؛ و همچنان سر سجاده نشسته ای وخیره به انعکاس هفت رنگ پرتوهای نور در گذر از دانه های تسبیح که یکی یکی از دستت می افتند و روی نخ تسبیح لیز میخورند تا خودشان را به آغوش دست دیگر برسانند.

دلت میخواهد سر بگذاری روی دامن آفتاب تا پرِ چادرش را روی پاهایت بکشد و گرم شوی.

سر روی سجاده میگذاری و چشمانت گرمِ خوابِ قیلوله ی ظهر...

                                                                           ***

ظهر است و آفتابی؛ و بوی استانبولی پلوی مخوص مامان از آشپزخانه بلند شده و دست در دست بوی سالاد شیرازی که خیار و گوجه اش حسابی در آبغوره ی سرخِ امسالی خیس خورده اند، راهرو را طی میکنند و پله ها ی اتاق را دوتا یکی بالا می آیند تا مشام تو را نوازش کنند و بکشانندت سر میز ناهار!

و مامان نگاه پر مهرش را سمت تو روانه می کند و لبش به خنده می شکفد و مهربانانه برایت پلو و سالاد میکشد. اصلا مزه ی مِهر میدهد این ناهار...!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بـــ ا ر و ن

یخچال سبز فیلکو


تــــــرم تـــابســـــتانـــه

به اطلاع دانشجویان محترم ایثارگر دانشگاه میرساند ؛

ترم تابستانه 3-68 تا سقف 10 واحد برگزار می گردد.

متقاضیان برای کسب اطلاع بیشتر به آموزش دانشکده

مراجعه نمایند.

آموزش دانشکده کشاورزی
دانشگاه صنعتی اصفهان

بهروز عینک ش را با انگشت اشاره بالا برد و گفت:
-سعید! بیا اینجا رو ببین!
جوانی با قد متوسط نزدیک تابلوی اعلانات شد. پیراهن سفید مردانه و شلوار جین نشان می داد در عین سادگی دوست دارد به روز و شیک پوش هم باشد و کفشهای کتانی سفیدش می گفت که اهل ورزش هم هست.
- چی شده بهروز؟
بهروز به اطلاعیه تابلوی اعلانات اشاره کرد و گفت:
-ترم تابستونه برنمی داری؟
-اممممم! چه خوب! میتونیم از فرصت تابستون هم استفاده کنیم. فقط بدیش اینه که تابستونا آشپزخونه ی سلف کار نمی کنه و خودمون باید به فکر غذا باشیم.
بهروز دستانش را به نشانه فراغت خاطر در هوا تکان داد و گفت:
-اینکه مسأله ی مهمی نیست، اول بریم آموزش واسه انتخاب واحد؛ بعدش هم میریم تعاونی هرچی احتیاج داریم میخریم، شنیدم امروز مرغ تازه آوردن.
سعید انگشتانش را لای موهایش برد و گفت:
-نه بهروز ما که یخچال نداریم، کجا نگهشون داریم؟!
-آقا سعید! داشتیم!!؟ این چه حرفیه، خوب بذارید یخچال ما
-دستتون درد نکنه، نمیخواد
-بهروز دستی به پشت سعید زد و گفت:
-تعارف می کنی؟
و سعید را دنبال خودش کشید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بـــ ا ر و ن

دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر

پیرمرد جلوی درگاهیِ چوبیِ باغی با دیوارهای کاهگلیِ نم دار از باران ایستاده بود و هوا به غایت بهای و مطبوع. از لای در نیمه باز باغ، شکوفه های سفید و صورتیِ براق و خیس خود می نمایاندند.

پیرمرد همان عرق چین همیشگی را بر سر داشت و همان جلیغه ی سورمه ای را بر تن. این بار اما نه عینک بر چشم داشت و نه عصا بر دست....

وقتی دخترک دوان دوان خود را به او رساند، لبش به سان غنچه های بهاری شکفت و با لبخند از دخترک استقبال کرد

ـ باباجون کجا میری؟

+ میرم باغ! و اشاره ای به در نیمه باز کرد

ـ منم میام باباجون!

+نه دخترم، تو برو هوای مادرت را داشته باش. برو پیش مادرت. باید خیلی مواظبش باشی..

و آرام رفت و پشت در چوبی محو شد. بعد باران گرفت . ابرهای بهاری گریستند. دخترک ناگهان از خواب پرید...ساعت پنج صبح را نشان میداد و صدای اذان خود را از لای پنجره ی دوجداره داره به درون میرساند.

هوا تاریکِ تاریک بود. دخترک بی اختیار گفت باباجون.. و دلهره ای وجودش را فرا گرفت..سعی کرد با یادآوری صورت دلنشین باباجون که روز قبل در بیمارستان ملاقات کرده بود، آرامش را به خود بازگرداند.

****

هنوز شش ساعت از دیدن این خواب نگذشته بود که درخانه بازشد و خبری...و شیون مادری...و فروریختن دیواره های قلب دخترکی..و شروع بی کسی...و پدربزرگی که رفت و پشت در چوبی محو شد..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بـــ ا ر و ن

جز گوشه های صحن تو آقا کجا روم..؟

و این چشم ها بودند که هراسان این سو و آن سو میدویدند به دنبال نوری...
و این قلب بود که با هیجان، خود را به قفسه ی سینه میکوبید...
و نفسی که در سینه حبس شده بود و از شوق بالا نمی آمد....
و دست آخر بغضی که گلو را بسته بود، ترکید و نفس؛ جا آمد و حالا این سیل اشک است که تصویر درخشان گنبد طلایی را تار میکند...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بـــ ا ر و ن